دستش را در جیبش می کند وکلید را بیرون می آورد،در را باز می کند،کلید را در گوشه ای می اندازدوکفش هایش را بیرون
می آورد.به سمت کلید برق می رود تا چراغ را روشن کند ولی چراغ روشن نمی شود،اینجا بود که یادش افتاد این چراغ مانند روحش خیلی وقت است که سوخته است.پالتوی چرمی اش را بیرون می آورد وروی صندلی چوبی کنار پنجره می نشیند، پنجره ای که سالها بسته است وبا پرده های تیره طوری که چیزی دیده نشود آن را پوشانده است ،مثل پنجره قلبش که سال ها است بسته وسیاه است.
صندلی شروع به جیر جیر می کند ،انگار صندلی هم دیگر قدرت تحمل اورا ندارد.نگاهی به قاب عکس روی میز می اندازد به سمت میز میرود با دستمال آبی اش گرد روی قاب را پاک می کند قاب را روبه روش می گیرد وبه عکس آن نگاه می کند ،عکس پروانه و بچه هاست،لبخندی میزند وبا خودش میگوید امروز تولد سمیرا است اما نمی داند حالا چند ساله شده است،اصلا چند سال است که سمیرا به دنیا آمده است حالا چه شکلی است؟چند وقت است که از آن ماجرا می گذرد؟سمیرا آن موقع چند ماهه بود حتما حالا برای خودش کسی شده است.به پروانه نگاه می کند ،به یاد لحظات آخر با او بودن،به لحظه ای که پروانه او را برای همیشه رها کرد ،لحظه ای که فهمید سال ها کار شوهرش چه بوده،به پروانه ساده دلی که فکر می کرد شوهرش یک کارمند ساده بوده نه یک...
سامان هیچ کس را جز خودش مقصر این جدایی نمی داند ولی افسوس که هیچ پشیمانی پروانه وبچه ها را باز نمی گرداند وگویی سال هاست که در گذر زمان گم شده اند.به سمت تابلوی روی دیوار میرود تابلویی پر از تکه های بریده شده روزنامه های آن روزها،به تکه روزنامه های قدیمی زل می زند«شاه رفت»«22بهمن ماه انقلاب ایران پیروز شد»و...
درست از همان موقع بود که دیگر کسی برایش باقی نمانده بود،به دست هایش نگاه می کند که هنوز قرمز هستند،انگار رنگ خون از دستانش پاک نمی شود،لب هایش می لرزد ،دو دستش را به سرش میگیرد وفریاد می زند.هنوز صدای فریاد وشیون در گوشش است، صدای دختر جوانی که با انبر ناخن هایش را کشیده،صدای مرد میانسالی که پاهایش را سوزانده،صدای پسر جوانی که با برق او را شکنجه داده، صدای خروش مردم ویا شاید صدای اشک های بی صدای پروانه...
دور خودش می چرخد وفریاد میزند،ناگهان روی زمین می افتد،ولی این زمین خوردن فرق می کند،دیگر نمی تواند از جایش بلند شود،شاید این بار نفرین دنیا او را زمین گیر کرده است واین بار دنیاست که او را از خودش می راند.
نویسنده:ایراندخت